باورم نمیشه قریب شش سال گذشته و امروز تو ،  امیر عزیزم، تو به پیش دبستانی در مدرسه معلم وارد شدی. امروز جشن روز اولی ها بود . واقعا احساس من و بابا قابل توصیف نیست . خیلی اعجاب انگیز است به نظاره نشستن بزرگ شدن تو.

در این یکسال اخیر برنامه هایی مثل وایبر و تلگرام ارتباطات را سهل الوصول تر کرده ، امروز که عکس های تو را برای پدربزرگ ، خاله ها و عزیزانمان فرستادم کامنت های زیبایی در جواب گرفتم که همه را در اینجا می گذارم تا بدانی چقدر خانواده بزرگی داری که همیشه حمایتگرت خواهند بود .

 

 

آق بابا : الهی نوه مان را به نظم میاورند وارام ارام از کودکی دورش میکنندچه روز باشکوه وبیاد ماندنی خواهد بود.

خاله گیتا :استادی دانشگاه جایگاهش باشه.

خاله گیتی : مبارک باد بر شما این پیروزی.

کاوه : الهی من دورش بگردم که بزرگ شده.





تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()

سلام امیرکم

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود

اینجا دیگه خیلی خصوصی شده خیلی زیاد شاید فقط چند نفری باشند که هنوز ادرسه اینجا رو داشته باشند .. حالا بگذریم 

امروز یه اتفاق قشنگ افتاد که مطمینم همیشه تو ذهنم می مونده اونم این بود .

بعدازظهر داشتم تو اشپزخونه می چرخیدم که دیدم با سرعت از اتاق خواب من و بابا اومدی بیرون و با اشتیاق منو غرق بوسه کردی . گفتم مامانی چی شده یهویی منو بوس می کنی ؟

گفتی : رفتم تو اتاق ، دیدم اتاق بوی تو رو می ده ، دلم برای شما تنگ شد.

گفتم : مگه مامان چه بویی می ده ؟

همین طوری که منو می بوییدی و می بوسیدی گفتی : بوی عشق .

عاشقتم امیر .





تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()

مدت هاست امیرکم موضوع نوشتن های منی بیشترشون رو تو فیس ب. و. ک گذاشته بودم و امروز یه خونه تکونی کردم و همه رو انتقال دادم اینجا گفتم برات بگم نگی مامان از فروردین تا حالا واسه من چیزی ننوشته بودی . عاشقانه دوستت دارم عزیزم .





تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()


غرق در مفاهیم کتابی هستم که می خوانم ناگهان زنگ در را می زنند ، مادر است که سرزده آمده . در را باز می کنم ، می آید ودر مبل روبرویم می نشیند ، آنقدر احساساتم غلیان کرده که بی مهابا اشک می ریزم ، متن را برای مادرم می خوانم اما صدای احساسم آنقدر بلند است که بعید می دانم چیزی از متن را دریابد .
مادر هم، چندان اعتنایی نمی کند به گاز خیره می شود و می گوید : لنگ ظهر استهنوز چیزی نپخته ای ؟ الان امیر گرسنه اش می شود.
امیر با شنیدن نامش پدیدار می شود با دیدن چهره اشک آلود من دست هایش را به کمرش می زند ، نگاه خصمانه اش را به مادر می دوزد و می گوید :
چکارش کردی ؟
مادر : کیو ؟
امیر : مامانم رو ، برای چی دارد گریه می کند ؟
مادر : من چه می دانم ؟ می بینی که دارد کتاب می خواند.
امیر با حفظ همان پوزیشن برمی گردد و به من نگاه می کند ، نگاهش رنگ ملاطفت می گیرد ، دست هایش را رها می کند و کنارم می نشیند ، سرش را توی کتاب می کند و می گوید : این که عکس ندارد ؟ آهان فهمیدم فلسفی است .
من : پقی می زنم زیر خنده و فکر می کنم بچه 4 ساله چه تصوری از فلسفه دارد ؟ 
می گویم :نه امیر جان یه چیز ناراحت کننده خوندم .
امیر : خوب فلسفه ناراحت کننده است دیگر.
من : نه اگردوستت شما را بزند شما ناراحت می شوی مگر این فلسفی است ؟
می گوید : نه .
من : اگر شما دوستت را بزنی و بعد از دست خودت ناراحت بشوی که چرا دوستت را زدی چی ؟ من هم در مورد موضوعی اطمینان داشتم و حالا با خواندن کتاب در موردش نامطمئن شده ام مثل همان ناراحتی ای که ادم بعد از زدن دوستش پیدا می کند ،برای همین گریه می کنم.
امیر : خوب از کتابت معذرت خواهی کن من هم از دوستم معذرت خواهی می کنم.
من کتاب را می بندم و روبرویم می گیرم و می گویم : ببخشید.
امیر : آفرینی می گوید و می رود .
می گویم : امیر گرسنه نیستی ؟
می گوید : نه .
و من خوشحال می شوم که در یک مباحثه فلسفی با کودکی بودم که احساسی به نام گرسنگی در او وجود ندارد





تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()
کنار امیر دراز کشیده ام تا به خواب رود یکباره بلند می شود و تکانم می دهد :
من : چیه مامان جان ؟
امیر : مامان ، آیم ثرستی .
من : هان ؟
امیر : آیم ثرستی مامان .
من : از چی ترسیدی مامان جان؟
امیر : مامان میگم i am thirsty یعنی تشنمه ، مگه شما انگلیسی بلد نیستی ؟
من : آهاننننننن، و فکر می کنم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.




تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()

نتیجه گیری ساده 
امیر : مامان آدم های لوس ترسو هم هستند؟ 
من : فکر کنم
امیر : یعنی از سوسک هم می ترسند ؟
من : بله .
امیر : حتی از سوسک مرده هم می ترسند ؟
من : اوه ، بله .
امیر : پس خودت را لوس نکن و برو اون سوسک مرده دم در را بردار و بنداز دور.





تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()
یک زمان که هنوز پسرمان پا به عرصه وجود نگذاشته بود آشنایی داشتیم ( و هنوزم داریم) که پسری داشت هم سن و سال حالای پسر من . دست بر قضا مرغ مینایی خرید تا سخن گفتن به آن بیاموزد . به همراه کاستی که کلمه " سلام " را یک ملیون بار تکرار می کرد . صبح ها کاست را روشن می گذاشتند تا بلکه مینا سخن گفتن بیاموزد . بعد از چندی دیدمش و پرسیدم سلام یاد گرفت ؟ پاسخ این بود : خیر ، عوضش می گوید مامان. خوب واضح و مبرهن است که مامان بیش از یک ملیون بار در روز تکرار می شده . حال حکایت این روزهای ماست . بشنوید از آن چه این روز ها بر من می گذرد :
ساعت 7 صبح ، امیر : مامان ؟
من : جان مامان ، نفس مامان ، عشق مامان ، چه خوب شد که بیدار شدی ، مامان به فدای اون دو مروارید سیاه چشمانت ، ای روشن طلوع بی غروب من ، چشمانت را باز کن بگذار خورشید جایش را پیدا کند عزیز دلم و.... و هزاران جمله عاشقانه دیگر
ساعت 9 صبح : امیر : مامان ؟
من : جان مامان ، عشق مامان .
ساعت 12 ظهر امیر : مامان ؟
من : جان مامان ؟
ساعت 2 ظهر امیر : مامان ؟
من : بله مامان .
ساعت 5 بعداظهر امیر : مامان ؟
من : بله .
ساعت 7 بعدازظهر امیر : مامان ؟
من : هان ؟
ساعت 9 شب امیر : مامان ؟
من : امیر میشه خواهش کنم اینقدر نگی مامان ؟ سرسام گرفتم.
ساعت 12 شب امیر : مامان ؟
من: ای خدا دیوانه شدم ،،،،،،،،،،امیر تو رو خدا دیگه نگو مامان ،،،،،،،،،،، الهی مامانت بمیره از این زندگی راحت شه،،،،،،،،،،، ، چی از جون من می خوای ؟ ،،،،،،،،،،،والله مردم نوکر خانه زادشون رو هم اینقدر صدا نمی کنن ،،،،،،،،،،،، ولم کن بزار دو دقیقه به حال خودم باشم ،،،،،،، روانی شدممممممممممم........ الان خودم از این پنجره پرت می کنم بیروننننننننننننن........ 

امیر می رود و سر بر بالین خواب می گذارد و قریب به یقین به این موضوع فکر می کند که این دیو نیمه شب همان فرشته سپیده دم است آیا ؟




تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()
آهنگ " شب بود بیابان بود زمستان بود 
یارم در آغوشم هراسان بود " از فریدون فرخزاد در فضای خانه پخش می شود که امیر از راه می رسد . از نگاهش می خوانم که جلسه نقد و بررسی شعر برپا خواهد شد و همین هم می شود . بعد از ساعتی تدبر و تامل در باب مصرع اول بیت ، که شب بوده و زمستان بوده و چرا در بیابان مانده اند و لابد ماشینشان خراب گشته و شارژ تلفن همراهشان به اتمام رسیده، به باب دوم می رسیم که همانا تک مصرع" یارم در آغوشم هراسان بود" است . دو کلمه کلیدی "یا ر "و " هراسان "را معنا می کنم و در توضیح واژه یار می گویم که یار همانا آن کسی است که سخت دوستش می داری چنان که من ، پدرت را و پدرت مرا.
امیر : فهمیدم ، پس یعنی خانومه ترسیده و آقاهه بغلش کرده.
لحظه ای احساسات فمینیست گرایانه ام بر من غلبه می کند و موجی از مفاهیمی چون " رفتار قالبی ،مردسالاری/پدرسالاری، برابری جنسیتی، حقوق تولیدمثلی، خشونت خانگی، برابری دستمزد و..... به ذهنم سرازیر می شود و شصتم خبردار می شود که کنون لحظه تاریخی سرکوب مردسالاری فرا رسیده است .می گویم : نخیر ، همیشه که خانم ها نمی ترسند ؟ ممکن است مرد ترسیده باشد و خانم در اغوشش گرفته باشد گفتم که یار هم مرد است هم زن .فرقی نمی کند.
امیر : اوهوم ، ممکنه. ولی مامان آخه خواننده مرد است پس کسی رو که بغل کرده خانومه ..
من ؟-:متفکر
من ؟-:نگران
به قول فامیل دور من دیگه حرفی ندارم .




تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()
میگم : امیر چیزهایی که دوست داری رو بگو.
میگه : سیب زمینی سرخ شده ، خامه شکلاتی ، آلوئه ورا ،خورشت قیمه ، ماشین واقعی و تو.
من که حسابی ذوق زده ام میگم : منو چقدر دوست داری ؟
میگه: خوب ... اندازه ی...اندازه لیموی خورشت قیمه.
.
.
بیا این همه زحمت بکش ، بچه بزرگ کن ، آخرش اندازه لیمو خورشت قیمه دوستت داشته باشه . نه این انصافه .. این انصافه آخه ؟




تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()

سال تحویل در خوی منزل مادربزرگ پدری امیر (آنا بزرگه )

 

خانه مادرمادربزرگ وقتی حوصله عکس گرفتن نداری و مامان زیاد اصرار می کنه :

 

در دشت های بیکران خوی





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٧:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان امیر | نظرات ()
.: :.