|
امیر خان
|
نقش های اجتماعی به طور کلی به دو دسته تقسیم می شوند: انتسابی و اکتسابی . نقش های انتسابی که به فرد نسبت داده می شوند یعنی یادگیری نقش چندانی در آن ندارد مثل نقش مادر ، خواهر ، دایی یا عمه بودن و نقش های اکتسابی که فرد با اراده خود آن را کسب می کند مثل نقش دکتر ، مهندس ، وزیر و... 6 سال در جامعه شناسی برای خودم مفهوم نقش ها و تضاد نقش ها را تکرار می کردم تضاد نقش های انتسابی و اکتسابی تا آنجا که برام از جمله پیش پا افتاده ترین مفاهیم جامعه شناسی بود تضاد نقش ها که فرد نمی تواند تعادل مناسبی میان نقش هایی که به واگذار می شود را برقرار سازد و این امر بار روانی زیادی را بر فرد تحمیل می کند خوب ساده است نه؟ اما نههههههههههه امیر نهههههه اصلا هم ساده نیست. حالا مفهوم تضاد نقش ها برای من هر روز پررنگ تر می شود تضاد نقش های همسر بودن ؛مادر بودن ( انتسابی)و کارمند بودن ( اکتسابی)وقتی در پیش چشم همسرت باید همسر باشی یک همسر تمام عیار باید رابطه عاشقانه را در زندگیت حفظ کنی ، باید هر روز زیبا باشی ، سر ساعت چای و میوه و شام و ناهار همسرت حاضر باشد باید انتظارات نقشت را به خوبی پاسخگو باشی وقتی پیش چشم کودکت مادری و باید انتظارات نقش مادری را برآورده سازی باید 24 ساعته چشمت به بچه ات باشد تا کار خطرناکی نکند با برق بازی نکند دست به اجاق گاز نزند ، رنگ ها را بشناسد خوب وزن بگیرد ، میان وعده هایش فراموش نشود ، غذایش به موقع پخته و سرو شود و در محل کار کارشناس ارشد مددکاری هستی و چه انتظارها که از تو ندارند باید به روز باشی با سازمان ها و نهادهای مختلف در ارتباط باشی هر زمانی که جلسه برگزار می شود سر ساعت حاضر باشی، باید وقتی میگویند تا 10 بهمن گزارش عملکرد 10 بهمنت نشود 10 اسفند و مسئولیت پشت مسئولیت . امیر گاهی زیربار مسئولیت ها شانه هایم خم می شود دلم می خواهد بروم یه جای دور که کسی ازمن انتظاری نداشته باشد حالا مفهوم تضاد نقش ها را می فهمم نه آن را با گوشت و پوست و استخوان حس می کنم ، می فهمم که گاهی نمی توانی ،گاهی دلت برای خودت تنگ می شود گاهی دلت می خواهد سر همه فریاد بزنی که باباااااااااااااااااااا 5 دقیقه ساکت می خواهم روزنامه بخوانم . روزنامه؟ واقعا یادم نمیاد آخرین باری که روزنامه خواندم کی بود آخرین باری که از خواندن یه مقاله لذت بردم کی بود ؟ آخرین باری که قدم زدم کی بود ؟ آخرین باری که تا ساعت 10 خوابیدم کی بود ؟و همه این ها امیر همه این ها یک احساس خلاء بزرگ را در انسان بوجود می آورد که من اسمش را در تنهایی خودم گذاشتم عقب افتادگی فکری . آری امیر من عقب افتادگی فکری پیدا کرده ام و این آزارم می دهد. اما در آخر خدایا سپاسگذارم ،این غرولند ها را به حساب بی بضاعت بودن توانم بگذار خدایا سپاسگذارم که همسرم عاشقانه دوستم دارد خدایا سپاسگذارم که فرزندم سالم و پر انرژی است خدایا سپاسگذارم که هر روز صدای خنده کودکم را می شنوم خدایا سپاسگذارم که هر روز تو را، وجودت را ،حضورت را در خانه ام حس می کنم و قدر دانم همیشه قدردان. [ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر مامان تو این ماه دو گام به جلو برداشتی اول اینکه می می رو ترک کردی و دوم اینکه خیلی بهتر صحبت می کنی دیگه کاملا جمله ها رو می گی وصحبت کردن با تو تجربه جدید و شیرین زندگی من و بابائی شده مثلا هر چی تو خونه گم میشه و ازت می پرسم امیر ماشین قرمزت کو؟ می گی : آقا دزده دزدیده برده خونه آقا بده و البته کلمات رو بخش بخش و با فصله ادا می کنی که با مزه ترش می کنه خلاصه کارمون شده با امیر صحبت کردن . و اما ترک می می که مصداق بارز ضرب المثل « عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد » بود چون واقعا فکر نمی کردم بتونم تو رو از شیر بگیریم مخصوصا که دستمون رو در« اخ» شده و« اوخ »شده خونده بودی و تا می گفتم امیر می می اخ شده می گفتی برو بشور و دست بردار نبودی تا اینکه چهارشنبه گذشته من آنفولانزا گرفتم و از صبح که بیدار شدم نتونستم از جام بلند بشم تو خوشگل مامان هم که دیدی مامانی واقعا حالش بده رفتی ماشیناتو آوردی کنار تختو و همون جا کنار من بازی کردی من که آه و ناله می کردم سرتو بلند می کردی و می گفتی : مامانی حالت خوبه؟ و اگه می گفتم نه اونقدر می پرسیدی که بگم آره خلاصه تا شبش که خواهرم ازم پرستاری کرد شیر نخوردی و همین طور فرداش حالا هم که 5 روز گذشته هر کی ازت می پرسه می می چی شده؟ می گی آنفلانزا و در نهایت پسرم دو سال و 14 روز شیر خورد و این وظیفه خطیر شیرمادر دادن هم برای من به پایان رسد خداحافظ می می
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۸:٢٥ ق.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر عزیزم تماشایی ترین روزسال ، نظاره ششمین شفق از اولین ماه زمستانی است که تو آمدی آمدی تا دنیا زمینی شدن فرشته ای دیگر را تجربه کند و من آسمانی ترین نگاه دنیا را آمدنی تا سال ها با تداعی روز آمدنت در دلم رنگین کمان نورها و رنگ ها را برپا کنم آمدی تا با هر بار نگریستن به تو از عظمت وجود خدا به سجده نشینم عزیزم روز آمدنت مبارک تولدت مبارک اینم عکس تولد امیر [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ] [ ٩:٢۸ ق.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر چند وقته که هی ازت می پرسم میگم امیر تو مامانو دوست داری؟ یا بابائی می پرسه: میگم امیر تو بابارو دوست داری؟ وجوابت همیشه یکی بود :نههههه ما هم اینجوری می شدیم تا اینکه دیشب برای اولین بار گفتی :"ماما گیلدا ، بابا ناصر دوستم" و ما فهمیدیم یعنی دوست داری اما امروز روکردی به ماما و می گی: ماما پله برقی دوستم" خب عزیزم اولین تجربه دوست داشتنت مبارک اینم امیرمن در حال موشی شدن ( از بس من خوشم میاد تو این حالت ازش عکس بگیرم تا دوربین رو میارم موشی میشه)
اینم یکی دیگه
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ٧:۱٢ ب.ظ ] [ مامان امیر ]
روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون نگاه می کنم امیر میای کنارم دراز می کشی امیر: ماما بخور من :هاج و واج نگاهش می کنم من: نارنگی بخورم؟ امیر: نه من : چی بخورم مامان؟ امیر : به خودت اشاره می کنی ومی گی : امین ( به خودت می گی امین) من : چشمممممممممممم و هام هام می خورمت واقعا چی از امیر خوشمزه تر و شیرین تره؟
[ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ۸:۳٢ ق.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر گاهی دلم می خواد برات حرف بزنم از یه چیزایی که خیلی طول کشید تا بهشون رسیدم اما تو هنوز کوچیکی ، اما امشب برای یه لحظه خیلی ترسیدم خیلی ، از این که شاید زندگی مهلت اینو بهم نده که برات از این چیزا بگم شاید اصلا آلزایمر گرفتم و فلسفه زندگیم یادم رفت شاید مردم، شاید از هم دور شدیم شاید شاید ..... .واسه همین گفتم برات بنویسم که اگه یه روز خودم برات نگفتم حداقل بتونی بخونیشون می خواستم امشب برات از زندگی بگم ، از خودم بگم از طرز فکرم بگم می خواستم بگم : امیر جان شاید بزرگ ترین خوشبختی یا شاید بزرگ ترین بدبختی من این بود که تو خانواده ای بزرگ شدم که هیچ طرز فکری رو به من اعمال نمی کرد این که بخوام مذهبی باشم یا نه ؟ به خودم مربوط بود این که بخوام نماز بخونم یا نه؟ به خودم مربوط بود . این که بخوام احمق باشم یا نه؟ به خودم مربوط بود .. و این خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی سخت بود . همیشه به همکلاسی ها و همسن هام نگاه می کردم ، به روش زندگیشون به طرز فکرشون به طرز گفتار و کردارشون 90درصد مثل خانواده هاشون بودند . بچه های مذهبی ، خانواده های مذهبی داشتند ، بچه های لائیک اکثرا پدران لائیک داشتند ، بچه های کتابخون زاییده پدرها و مادرهای کتابخون بودند همه و همه از خانوادشون تاثیر می گرفتند اما من چی ؟ من خیلی تنها بودم. من باید راهم رو خودم پیدا می کردم یه وقتایی شدید نمازخون می شدم و یه وقتای از اون طرف تا مرز بی خدایی پیش می رفتم مثل تاندول ساعت از این طرف به اون طرف در نوسان بودم و این سوال مهم منو بیچاره می کرد چرا چرا واقعا چرا من به یک یقین نمی رسیدم ؟ چرا هم خدا رو باور داشتم هم نه؟ دلم برای دیدن یه آدم واقعی که ایمانش رو خودش به دست آورده باشه لک می زد ، کجاست اون آدم . مو من هایی رو می دیدم که سجاده جمع نکرده بساط کفرشون پهن بود ، لائیک هایی رو می دیدم که تو بحر تفکراتشون به لجن کشیده شدند و یاس بیشترین مفهومی بود که بهش رسیده بودم از خودم ناامید بودم چرا من نمی تونستم به یقین برسم و والسلام.... به همون بچسبم و برم تا تهش اما نمی شد راه رو پیدا نمی کردم خدا رو پیدا می کردم و گم می کردم پیدا می کردم و گم می کردم گاهی که نه خیلی وقت ها خودم رو می زدم به حماقت می گفتم به من چه ؟ منم مثل خیلی های دیگه فقط زندگی می کنم و می رم .آخر سر هم اگه خدایی باشه ترازو می زاره و بهم می گه خوب بودی یا نه؟ مثل بقیه ، مثل خیلی های دور و برم که فقط زندگی می کنند منم فقط زنده می مونم مثل کسایی که زنده اند تا روز شون شب بشه و شبشون صبح . اما نمی شد این سوال ولم نمی کرد؟ این فقط یه سوال نبود جوابش طریقه زندگیم رو تغیر می داد خدا کجاست؟ کدوم خدا ؟ یادمه یه بار که شدید به خیال خودم ایمان آورده بودم جواب یه لائیک دیوانه ام کرد بهش گفتم : _من نمی تونم باور کنم خدایی وجود نداشته باشه وقتی به موجودیت خودم نگاه می کنم شگفت زده می شم چطور میشه هیچ چیز منو به وجود نیاورده باشه پس من به خدا ایمان دارم و جواب اون تمام اساس فکری منو بهم ریخت گفت : _منم به خدا ایمان دارم اما نه خدای محمد خدایی فراتر از این ها . و من دوباره راهمو گم کردم . به جامعه شناسی پناه آوردم چون فکر می کردم علمی است فراتر از علم صرف ،فراتر از رابطه علت و معلولی ،پیش خودم می گفتم اگه پزشکی بخونم فقط یاد می گیرم که بدن انسان چطور کار می کنه چی بر چی تاثیر می گذاره ،عصب ها چطور کار می کنند به قول فروغ : مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار؟ به من چه؟ من دنبال پاسخ بزرگتری هستم یه علم که ترکیبی از علوم باشه هم انسانی باشه و هم ریاضی . علمی که تجربه و زندگی رو با هم جمع بزنه . اما نیافتم نه اونجا هم نبود بیشتر نظریه های جامعه شناسی رو به جرات می تونم بگم که خوندم حتی نه خوندن صرف ،خودم رو بیچاره نظریه ها می کردم و دست آخر می دونی چی دستگیرم می شد؟ اینکه چقدر این نظریه ها ساده بودند به طرز باور نکردنی ساده ، این ها هم همون رابطه علت و معلولی رو در پیش گرفته بودند ( نمی خوام اینجا فکر کنی من خیلی چیز حالیمه ها نه بابا ) من دنبال خدا بودم و علم نشانی از اون به من نمی داد ، تو جامعه شناسی هم نظریات بر پایه علم و تجربه و مشاهده بودند و همه یه چیز رو فریاد می زدند : چیزی که قابل تجربه عینی است پذیرفتنی است در غیر این صورت نه اینکه وجود ندارد نه؟ علم یه جواب داشت اون هم این بود علم نمی داند . همین . و وااااااای خدایا من کجا آمده بودم ؟ این همه خوانده بودم و خوانده بود تا برسم به نمی دانم واقعا جواب من این بود؟ اما دست اخر به یک چیز رسیدم که شاید برای تو که در دنیای متفاوت با من رشد می کنی احمقانه باشه اما من به آن ایمان آوردم و اون یک فرمول بود : اعتقاد به خدا دقیقا رابطه عکسی با علم داره ، در علم باید ببینی تا بپذیری اما در ایمان به خدا باید اول ایمان بیاوری تا ببینی . می دونم که به نظرت مسخره میاد یا شاید خیلی بهترش عجیب. اما من به یقین رسیدم و مهمتر از همه این که راهش رو هم یافتم البته به باور خودم راهش هم یک راهه و اون انسان بودنه ، انسان بودن به معنای واقعی واژه این که بتونی طبق ندای درونت که من بهش می گم خدای درون ، طبق خواسته خدای درونت عمل کنی نه شیطان درونت اینکه هر وقت خواستی زیرآب کسی رو بزنی، کسی رو آزار بده ، پشت سر کسی حرف بزنی ، دروغ بگی ، تهمت بزنی ، با لذت به نامحرمت نگاه کنی ، از خودت بپرسی بزار ببینم خدای درونم چی می گه ؟ و مطمئنم که نه جواب اونه، وقتی طبق خواسته خدای درونت عمل کردی لذت به یقین رسیدن رو پیدا می کنی پسرم .و بالاخره دریافتم اون لائیک راست می گفت خدای اون با خدای من ( خدای محمد) فرق داشت خدای اون قد خواسته های اون کوچک بود نه فراتر از خدای محمد و حالا مطمئنم که خدای اون اصلا از جنس خدا نبود اما به هر حال بحث با اون سرچشمه یافتن خیلی چیزها برای من شد که ایمان کورکورانه نداشته باشم و خیلی چیزهای دیگه که شاید بعدها برایت گفتم وحالا برای تو پسرم من امیدوارم ،شدیدا امیدوارم و این رو واقعا از خدا می خواهم تو نه مثل من بلکه خیلی خیلی زود به باور برسی . امیدوارم عزیزم.امیدوارم. [ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ۱٢:۳۳ ق.ظ ] [ مامان امیر ]
ساعت طرف های نه شبه ، تازه از خرید برگشتیم نمی دونم بابائی چکار داشت که ما رو پیاده کرد دم در خونه و رفت یه کار کوچیک انجام بده و برگرده که دیدم در بالا رو می زنند در رو باز کردم و خودم اومدم اونطرف که بابائی بیاد تو که دیدم صدای یه آقایی میاد که بعله برای سرشماری اومدیم . من : ببخشید یه لحظه ....... امیر : زود پریده دم در که ببینه چه خبر شده؟ خانم سرشماری دو تا سوال می پرسه ..... امیر: بدون شلوار ایستاده جلوی من و رو سرامیک های سرده دم در و میگه : ماما پی پی...... من : من : چییییییییییییییییییی؟ امیر :ماما پی پی و اشاره به پوشکش که یعنی درش بیار. من: امیر حالا برو تو اینجا سرده شلوارتو چرا در آوردی؟ خانم سرشماری : میشه کارت ملی هاتون رو بیارید؟ من: بله چند لحظههههههههههه کارت ها رو می دم دست خانم سرشماری که امیر دوباره بدون شلوار جلوم ظاهر میشه . امیر : ماماااااااااااااااا پی پی ییییییییییی. من: زود پوشک امیر رو درمیارم و می زارمش تو دستشویی . من: به سوالات جواب می دم. امیر: ماماننننننننن بیا می رم نگاه می کنم ای وای امیر کارشو کرده و منتظر نشسته. خانم سرشماری : کدپستی ؟ من : زنگ در رو می زنند من : می بینم بابای امیره، زود در رو باز می کنم باز زنگ در. من : بله؟ بابای امیر : کلید در پارکینگ رو بنداز پائین یادم رفته بردارم . من: ببخشید یه لحظه . من: من : سر راه امیر رو می شورم و حوله پیچ می یارمش بیرون. من : به سوالات جواب می دم خانم سرشماری : دیگه سوالی ندارم . من : یه لبخند گل و گشاد تحویلش می دم و در نهایت محکم در رو می بندم و 1000 تا بد و بیراه نثار سرشماری بی موقع می کنم . من : زود پوشک امیر رو بندم و لباس تنش می کنم. زنگ در . من : ای خدا کیهههههههههههههههههههههههههه؟ بابای امیر : گیلدا چیزی شده؟ و من از این همه اتفاق که ظرف 5 دقیقه رخ داد و من مثل فرفره که نه پنکه دور خودم چرخیدم می زنم زیر خنده. اما نکته جالب اینجاست که امیر همون یکبار هوس دستشوی رفتن به سرش زد و تا به این تاریخ خبر دیگری در دست نیست. [ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ٢:۳٦ ب.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر من خیلی خوشحالم اگه گفتی چرا؟ یه جواب ساده داره. دیروز برای اولین بار برات کیهان بچه ها خریدم واااااااااااااای که چقدرررر ذوق کردم اگه بدونییییییی . چون کودکی خودم پر از کیهان بچه هایی بود که هر هفته خریداری می شد و من عاشق خوندنشون بودم البته الان اسمش سروش کودکان بود ولی به هر حال کلی سر ذوق اومدم چند تا از داستان هاش رو برات خوندم که از همه بیشتر از کوتی کوتی خوشت اومده.. اینکه به جای شعر می تونم برات قصه بگم خیلی برام جالب بود دیشب هم گذاشتمت رو پام و قصه کوتی کوتی و کرم سبز رو برات خوندم و خوابت برد . نمی دونم این روزا یادت می مونه یا نه؟ اما واسه من خیلی به یاد موندنیه وقتی برات می گم که کرم سبز برگ ها رو می خورد تو شروع می کنی ادای خوردن درآوردن و وقتی می گم یه دفعه گوش گل رو خورد و گل داد زد : آی گوشم همین جوری که ادای خوردن در میاری میای گوشه منو گاز می گیری. الهی فدای اون پانتومیم بازی کردنت بشم من پسر یکی یکدونه من [ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ۱٠:٢۱ ق.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر جان این ماه واسه من ماه عجیبی بود ماهی که توش هم خبر بد داشتم هم خبر خوب به واسطه اون اتفاق بد که 12 آبان رخ داد یه کوچولو افسرده شدم و حال و حوصله نوشتن نداشتم آره مامانی 12 آبان برادرم( بگم که برادرم عقب افتادگی ذهنی داره) برای یکروزگم شد 8 صبح پنج شنبه تا 10 ونیم صبح جمعه خدا می دونه که ما چه کشیدیم حس اینکه برادرم یک شب توخیابون از سرما لرزید ووقتی پیداش کردیم صورت و دست وپاش از شدت سرما سوخته بود ولی از اونجایی که خدا رحمت واسعه اش رو از ما دریغ نداشت حتی یه سرما هم نخورد و الان خوبه خوبه خدایا روزی هزار مرتبه شکر و این اتفاق چنان ضربه روحی به من زد که تا امروز حال درست وحسابی نداشتم تا اینکهههههههههههههههههههههههه بعله خبر خوب رسید خبر باردار شدن دوست خوبم منو اونقدر ذوق زده کرد که از فکرش قند تو دلم آب میشه فکر اینکه تا شهریور سال دیگه می تونم دستای کوچولوش رو تو دستم بگیرم و صورت پاک و فرشته گونه اش رو غرق بوسه کنم اونقدر لذت بخشه که نمی تونم وصفش کنم خیلی خوشحالم خدایا خیلیییییییییییییییییییی خیلی دوستت دارم کوچولو . خوب حالا که مامانی سرحال اومده یکم از امیرگلم بگم بی خبر نمونن مردم امیر جان این ماه پیشرفت زبانی داشتی در حد عالی . دیگه کلمات دو بخشی روهم می گی و یه جمله کوتاه یاد گرفتی اونم اینه:" آقا ب′ده ب̛لو ( برو) " البته به اضافه جمله هایی با فعل بیا که کلا ورد زبونتن ، ماما بیا ، بابا بیا، دیتی (گیتی) بیا و..... خدایی هیچ کس به جز مادرها نمی تونن بفهمنن که چه حسی به آدم دست می ده وقتی بچه اش یه کلمه رو برای اولین بار تلفظ می کنه می دونم که این روزا واسه من و تو لذت تجربه اولین ها رو داره و سعی می کنم که قدر این روزای تکرار نشدنی رو بدونم دوستت دارم تا بی کران ها [ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ۳:٠۳ ب.ظ ] [ مامان امیر ]
امیر جان چند شب پیش که مصادف شد با اولین شب شروع بارندگی ،من یعنی مامان گیلدا ،کلی لباس تنت کردم و از اونجا که خودم سرمایی ام کلی لباس هم تن خودم کردم و شوفاژها رو روشن کردم و کلی بد و بیراه به زمستون گفتم که باز اومد و من باید از سرما یخ کنم . شب هم تشخیص دادم که اتاق خواب سرده ،بنابراین تشک انداختم کنار شوفاژ و تو رو خوابوندم و گذاشتم رو تشک نزدیک شوفاژ، رویت هم پتو انداختم که یه وقت خدای نکرده سردت نشه و سرما نخوری ...کلی هم ته دلم به خودم بالیدم که این همه به فکرتم یه وقت یه ذره سرما هم به جونت نشینه ...... خوب گذشت و نصفه شب دیدم بیدار شدی و طبق معمول شیرخوردی اما دیدم سرت عرق کرده و نمی خوابی دست زدم به پات که دیدم ای وای من هی وای من امیر تب کرده ، به هر جای بدنت که دست می زدم کوره آتیش بود حتی وقتی دستت به بدنم می خورد خودم تاب و تحمل گرماش رو نداشتم ،پریدم رفتم درجه تب آوردم و وای خدایا چی می بینم ؟؟؟؟ 39/5درجه تب . وای که چه حالی شدم سریع صلوات نذر کردم و شروع کردم به صلوات فرستادن لباس هات رو کم کردم و آروم آروم پاشویت کردم (مامانا می دونن که آدم وقتی می بینه بچه اش تب داره چه حالی میشه دیگه توضیح نمی دم ) تو هم آروم و ساکت منو نگاه می کردی و این بیشتر داغونم می کرد هر چی فکر می کردم تو چند روز قبلش کاری نکرده بودم که باعث بشه تو سرمابخوری هر جا رفته بودیم لباس کافی تنت کرده بودم آخه چرا؟ اما چه میشد کرد اتفاقی که افتاده بود . ساعت 3 صبح بود و من و تو هر دو بی قرار ،یادم افتاد یه قطره استامینوفن نو دارم که هنوز باز نشده خواستم بهت بدم که فکر کردم یکم بیشتر صبر کنم ببینم تبت پائین میاد یا نه ؟ هر چی زمان می گذشت انگار بدنت خنک تر میشد خلاصه ساعت 4 بود که دیدم انگار تبت خیلی پائین اومده با همون لباس های کم گذاشتم خوابیدی . صبح بیدار شدم و از تب خبری نبود .. خوب امیرجان می دونی چه اتفاق افتاده بود؟ بله تو خوشگل من اصلا تب نکرده بودی .......بلکه اونقدر مامانت پوشونده بودت که از گرما دمای بدنت بالا رفته بود .... بمیرم مامانی الهی ببخشید .... واقعا این چه مادریه تو داری؟ هان؟ [ ۱۳٩٠/۸/۱٠ ] [ ۳:۱۳ ب.ظ ] [ مامان امیر ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |